تو را یافتم از میان غربتم...

اما آشناتر از هر آشنایی...

مهمان قلبم نشدی بلکه صاحب خانه بودی...

پاکترین عشق اسمت نهادم اما بالاتر از آنی...

چشم مستت مهر خاموشی لبانم شد تا به قلبم زمزمه کنم آوار عشقت را...

چندی گذشت با تو بودن هر نفس عاشقترین گشتم...

به وجود پر از احساست با وجودم دل بستم...

تو شاهی و من گدای ناز چشمانت...

به کوی عشقت کلبه ای ساختم تا مر ا مهمان شوی...

قدم بر چشمانم نهادی خوش آمدی تو خود میدانی صاحب خانه قلبم شدی...

تاج سر کردم تو را تا بگویم:

بالاترینی بهترینو  مهربانتر از هر مهربانترینی برایم اول و آخرینی...